عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

الهی دردت به جونم عزززززیزم...

الهی بمیرم  چند روزه که سرما خوردی دائما آبریزش بینی داری و تک سرفه می کنی. اولین بار هست که سرما می خوری، علت اصلی اش هم این است که شب ها اون قدر وول می خوری که نمی گذاری پتو روت باشه...  اونقدر عسلم آروم و خانوم است که عادت به گریه کردنش ندارم. این چند روز همش بی تاب و کلافه هستی .  وقتی تو خواب هستی، به خاطر سرفه هات از خواب می پری و بی تابی میکنی...  دوست دارم هزار دفعه من مریض بشم ولی سارینا همیشه بخنده و شیطونی بکنه. الهی دردت به جونم ایشالاه زودتر خوب بشی برای مامان بخندی عزیزم ...
30 مهر 1390

واکسن 6 ماهگی

  تو تاریخ ٢٤/٦/٩٠ من و بابایی تو رو به درمانگاه برای قد و وزن و واکسن ات بردیم. بعد از قد و وزن تو رو برای واکسن به اتاقی بردن. بابایی با تو به اتاق اومد ولی من دل نداشتم که واکسن زدنت رو ببینم به همین خاطر من بیرون اتاق موندم. خیلی دلهره داشتم و برات سوره والعصر و صلوات می خوندم و تو رو از راه دور فوت می کردم... بلافاصله بعد از زدن واکسنت، خودم رو به بالای تختت رسوندم و تو رو تو بغل گرفتم، وقتی اون جوری گریه می کردی تموم گلویم رو بغض گرفته بود، چه قدر خوب می شد، هر سری واکسن که می زدی دردش برای من می شد و من درد رو تحمل می کردم تا گریه هات رو نمی دیدم...   اون جوری که از بابایی شنیدم، مثل اینکه طبق مع...
30 مهر 1390

6 ماهگی ات فرخنده باد...

  با اومدن تو ، گذشت زمان شدیداً از دست من و بابایی در رفته!! حساب روزها و ساعات و دقایق و ثانیه های تو رو داریم اما گذران عمر خودمونو  نه... با اومدن ٢٤مهر ماه سال ٩٠...   ٦ ماه از سه نفره شدنمان هم گذشت...   ٦ ماه مادر بودن...      ٦ ماه عاشقی...             ٦ ماه تحول...  شاید حساس تر... شاید دقیق تر و شاید دل نگران تر شده باشم...ولی شکوفا شدم... و از اینکه میوه زندگی ام... سیب خوشمزه عشقم... در کنارم رشد می کنه خدا رو شاکرم... ...
30 مهر 1390

مادر...

    همیشه توی ذهنم مادر کلمه مقدسی بود کلمه ای بزرگ و قابل ستایش... امروز وقتی نگاهم کرد و با همه اعضای صورتش خندید ... توی چشماش زل زدم...  یعنی من مادرش هستم! دلم لرزید ... خودم را کوچک تر از این کلمه دیدم... دلم براش سوخت ... به خودم قول دادم بزرگ شوم... آن قدر بزرگ که لایق این کلمه باشم. مادر... ...
23 مهر 1390

سارینای بازیگوش (5 ماهگی)

  سارینا جون، شیطونی ها و بازیگوشی هات از اواخر ٥ ماهگی ات که سینه خیز راه افتادی شروع شد. هیچ کدام از وسایل خونه از دست سارینا خانوم در امان نبودن. یه بار تو رو با اسباب بازی هات برای چند دقیقه توی هال تنها گذاشتم و من به آشپزخونه رفتم، بعد از چند لحظه متوجه شدم که صدایی از توی هال نمی یاد سریعا خودم رو به هال رسوندم و دیدم که خانوم مهندس خودش رو به باندهای سینما خانگی رسونده و در حال بررسی مدارهای الکترونیکی اون هست. وقتی بلندت کردم تمام باند خیس بود از آب دهانت:   اگه چند دقیقه دیرتر اومده بودم، خدای ناکرده باند رو روی سرت می انداختی...   یه بارهم که تلفن حرف می زدم، برای...
22 مهر 1390

روز دختر...

  سلام بر تو، بانوی آب‏ها و آیینه‏ها سلام بر تو، زیباترین مطلع غزل‏های عاشقی سلام بر نجابت دست‏ها و کرامت نگاه‏هایت «اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا فاطمة معصومه» دختر مامانی و بابایی روزت مبارک. امسال من و بابایی برای اولین بار بود که یه دختر ناز و نقلی داشتیم. به همین مناسبت در شب تولد حضرت معصومه (ع) شیرینی خریدیم و برای همه فامیل بردیم. این هم یه عکس از اون شب که به همراه بابایی به قنادی رفته بودیم که شیرینی بخریم: دختر شکمو تمام حواسش به شیرینی هاست و توجه ای به دوربین نمیکنه.   البته یه کادویی من و بابایی به مناسبت همین ر...
20 مهر 1390

جدید ترین مدل خواب

    عسلم، از توی ٥ ماهگی بعضی مواقع نزدیک خوابت که می شد کمی بداخلاق می شدی و لجبازی می کردی (دخترم خیلی خوش اخلاقه و فقط بعضی مواقع این جوری می شه) و هر کاری که می کردم، شیر نمی خوردی. یه بار که همین جوری شده بودی، تو رو روی پای خودم نشوندم و کمی تکونت دادم بعد از چند لحظه متوجه شدم که همون طور نشسته خوابت برده. دیگه از اون به بعد هر موقع که مجبور می شم ، این جوری می خوابونمت و بعد توی خواب بهت شیر می دم. جدید ترین مدل خواب سارینا: برای همه جالب بود این جور خوابیدنت     نا گفته نمونه که توی ٥ ماهگی خیلی شیطون شده بودی و به همین راحتی ها شیر نمی خور...
20 مهر 1390

گریه نکن بابات میاد...

    دست کوچولو پا کوچولو گریه نکن بابات میاد تا خونه ی همسایه ها صدای گریه هات میاد گشنه شدی شیرت بدم تشنه شدی آبت بدم خوابت میاد بگو لا لا، تا من کمی تابت بدم تق و تق و تق این باباشه صداش میاد گریه نکن تا بشنوی صدای کفش پاش میاد                                                            ...
19 مهر 1390